مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

یادمان باشد...  چاپ

تاریخ : 2 فروردین 1388 در ساعت 12:46 PM

یادمان باشد...                                          عشق در زنجیر؟!!! 

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
  

 

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت، من و مایی نکنیم 

و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم 

 

 

بهار عاشق 
پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی 

وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی 

 

زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است  

شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده 

 

پاییز بهاریست که عاشق شده است...

رسم این شهر عجیب است...  چاپ

تاریخ : 28 اسفند 1387 در ساعت 01:42 AM

 

 

رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم 

 قصد این قوم فریب است بیا برگردیم 

  

عشق بازیچه شهر است ولی در ده ما 

 دخترعشق نجیب است بیا برگردیم 

  

کرمها در دل هرکوچه اقامت دارند  

روستا مأمن سیب است بیا برگردیم 

  

چه حسابیست دراین شهر که درمبحث جبر 

جای بعلاوه صلیب است بیا برگردیم...

گذشت عمر و به دل عشوه میخریم هنوز...  چاپ

تاریخ : 26 اسفند 1387 در ساعت 12:52 PM

یک سال گذشت. راستی چقدر زود میگذرند این لحظات سنگین عمر! پارسال همین موقع ها بود که باز دلتنگی عجیبی وجودم را پر کرده بود. رفته بود بی آنکه " پیامی بفرستد" و اینک نیز همان لحظات دلتنگی و تنهایی آمده اند تا عهدی تازه کنند! جز غم و عشق کسی یادی از دل دردمند من نمی کند....  

  

من اینجا بس دلم تنگ است...

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد            آنرا که وفا نیست زعالم کم باد 

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد       جز غم که هزار آفرین بر غم باد  

 

احتیاجی هم نیست. آنکه باید از من یاد می کرد، مرا به دست غم ها سپرد دیگر چه احتیاجی به آشنا؟!!! رسم عاشقی چنین است. باید خود را قربانی کسی کنی که با عشق بیگانه است.   

 

آخه منم دلی دارم خدایا

 

بگذریم. سال نو نیز کم کمک از راه میرسد. (چه فرقی می کند). ننه سرما بساط خود را جمع کرده و بهار مغرور و خودخواه (چون یار من) از راه میرسد. راستی چه کردیم؟ با خود چه کردیم؟ در سالی که گذشت، بر سر دل چه آوردیم؟ چرا اندیشه هایمان راه به جایی نمی برند؟  

اما با چه کردیم گفتن ها و چه جوری عمر را هدر دادن ها مشکلی حل نمی شود. بهتر است از الان حرف بزنیم. اما من از الان هم حرفی برای گفتن ندارم. وقتی او که با دلم آشنا بود خطی از حرف دلم را نخواند از شما چه انتظاری می توانم داشته باشم؟ بهتر است بیندیشم که امسال را چگونه آغاز خواهیم کرد. با عمرمان در این بهار چه خواهیم کرد؟ باز بر سر دل چه بلایی می آید؟  

بهار دلکش رسید و دل بجا نباشد    

 

دل؟ چه کلمه ی مظلومی! به مظلومیت تمام تاریخ مظلومیت؟!!! بر سر دل من چه آوردی؟ دلم را با قطره قطره ی اشکهایم از من گرفتی و شکستی.  

آن قطره که از چشم من افتاد دلم بود 

بردار دلی را که به پای تو فکندم 

 

آن قطره که از چشم من افتاد دلم بود...  

 

 و بر نداشتی....

 

دیگر چه خواهی از دلم؟ بنگر که من آب و گلم؟  اسیر تنهاییم کردی اما بدان که من با تنهایی سالیان سال است که آشنایم. من و زندان غم که دیواری به بلندای غرور تو دارد سال هاست که با هم آشناییم. از میان پنجره های شکسته ی زندان غم افقی روشن میبینم اگرچه از من دور است اما اندکی صبر سحر نزدیک است... 

 

در خرابات مغان نور خدا می بینم       این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم 

 

 

 

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز....................

عجب صبری خدا دارد  چاپ

تاریخ : 13 اسفند 1387 در ساعت 4:46 PM

استاد معینی کرمانشاهی 

 

 عجب صبری خدا دارد! 

اگر من جای او بودم!

همان یک لحظه ی اول 

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان 

جهان را با همه زیبایی و زشتی 

به روی یکدگر ویرانه می کردم 

 

عجب صبری خدا دارد 

اگر من جای او بودم! 

که در همسایه ی صدها گرسنه 

چند بزمی، گرم عیش و نوش می دیدم 

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم 

  

عجب صبری خدا دارد! 

اگر من جای او بودم! 

که میدیدم یکی عریان و لرزان 

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین 

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم... 

 

رحیم معینی کرمانشاهی

نثر زیبا  چاپ

تاریخ : 23 دی 1387 در ساعت 2:09 PM

آنطرف تر، خیلی نزدیکتر از شیطان، مهربانی نام تو را بیادم می آورد و دوست داشتن را. یک خدا دارم و یک دنیا امید. سرم را بالا می گیرم و به اینکه عاشم و ترا را از یاد نبرده ام فخر می فروشم.

Over there, really nearer that devil, a kind makes me remember you and loving you, I have a God and a world of hope. I keep my head up and pride that I'm lover and didn't forget you 

 

حقیقت ندارد اگر بگویم صبح نمی شود، صورت تب دار مهتاب، وقتی تو نیستی. اما این را باور کن که وقتی تو هستی، نقطه کوچک رو به افق امید من، به سیاهی نا امیدی شب نمی رسد 


It's not true if I say moonlight won't die with its red face when you're not here. But believe it when you're here, the little tiny hole of hope to horizon won't catch the dark disappointment of night. 

از طرف بلاگر عزیز sababoy

<<    1      2      3      4